یکی دیگه از روزای سخت هم گذشت......
خواب موندیم 7:30 تازه از خونه زدیم بیرون اینقدر عجله ای رفتیم که یکی از کارت ها ی عابر موند تو کیف خودم تو خونه و کارتی که همیشه تو کیف شما هست و فقط 100 تومن توش بود همراهم بود به خاله سمیرا زنگ زدم که به کارتم پول بریزه و بنده خدا رو از خواب بیدار کردم از پله های کلینیک شهر که داشتم میرفتم بالا دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بی اختیار اشک میریختم به بابا اشاره کردم شما رو ببره منم میام نشستم رو صندلی های طبقه اول و خودمو خالی کردم اومدم پیش بابایی و بازم نتونستم و اشک و اشک هرکی منو میدید دور از جون فکر میکرد کسی رو ازدست دادم یه جوری نگام میکردن یه خانمی که تو کلینیک بود اومد باهام صحبت کرد و...


